تبليغاتX
به نام او که به ما اصالت داد
بیایید با سرورمان عهدی دوباره ببندیم
وفات ولدمورت کبیر بردوستداران واقعی ان حضرت تسلیت باد
 دیدم خیلی ضدحاله که دیگه نمیتونین داستان هری پاتر بخونین گفتم یه حالی بهتون بدم
 
ای کاش محمدرضا گلزار جایم بازی می کرد:
 
نشسته بودم و داشتم براى خودم فيلم نگاه مى كردم(فضولی موقوف) كه اين خروس بى محل (خب معلومه كه مالفوی رو مى گم) پريد تو و گفت لندن پُكيد! اين بشر خيلى سقش سياهه، اصلاً تو عمرش يه خبر درست و حسابى به كسى نداده، همه ش تو كار خبرهاى ضايع ست. يازده سپتامبر هم همين مالفوی خان بهم خبر داد، لردسیاه  مى گه بيا به عنوان يكى از اعضاى القاعده معرفيش كنيم و جايزه بگيريم.
خلاصه وقتى زدم اون كانال و ديدم هى داره زيرنويس رد مى كنه كه ايستگاه كينگزكراس لندن منفجر شده فهميدم اوضاع خيلى قاراش ميشه! تا اسم كينگزكراس رو ديدم ياد هرى افتادم، آخه قطار هاگوارتز هميشه از ايستگاه شماره  ۹ و سه چهارم كينگزكراس حركت مى كنه و اگه هرى اون ساعت اونجا بوده باشه حتماً حالا بايد بريم اعضاى بدنشو از اين ور و اون ور جمع كنيم تا آبرومندانه دفن بشه! سريع پريدم پاى تلفن و با يكى از كارت تلفن هاى اينترنتى كه دقيقه اى ۴۴ تومنه، زنگ زدم به موبايل هرى؛
الو؟ مستر هرى پاتر؟
آره داداش، خودم ام. بار داشته باشى سه سوته مى برم گمرك آبش مى كنم!
- هرى؟ خودتى؟ زنده اى؟
- هى بچه سوسول، درست حرف بزن. مى دم هاگريد بخوردت ها.
بابا هرى، منم، سامان.
- به، سامان خان. مخلصيم داداش، از اين ورا؟ سراغ فقير فقرا كردى؟
تو الان كجايى هرى؟ سالمى؟ چيزيت نشده؟ تو اين انفجارا نتركيدى؟
خلاصه بعد از دو ساعت فهميدم كه هرى ديگه لندن زندگى نمى كنه و چون كار گير نياورده اومده اينجا با ارث پدرى اش يه پيكان مدل ۵۴ خريده و زده تو خط مسافركشى و راننده آژانسى. بهش گفتم سر راه يه سر بياد اين ور و با هم يه درد و دلى بكنيم. هميشه به اين کراب تپل مى گم؛ هيچى مثل يه رفيق قديمى نمى شه. يادش به خير، سال اول تو هاگوارتز با هم بوديم، اما من معدلم زير ۵ شد و همون ترم اول فهميدم جادوگر بشو نيستم، يعنى درواقع وقتى كه پرونده مو دادن دستمو و گفتن خوش اومدى فهميدم كه ديگه جادوگر نمى شم.
خب هرى، چه خبرها؟ تو مگه الان نبايد تو هاگوارتز باشى؟ باز اين دامبلدور بيچاره رو پيچوندى اومدى دنبال عشق و صفا؟
- اى بابا، چه عشق و صفايى... انگار حافظه رو دادى اجاره  ها! بابا من ۷ ساله درسم تموم شده!
من خودم تو لوله بخارى بزرگ شدم، مى خواى منو سياه كنى؟! يه ماه نشده اين كتاب جديدت دراومده و تازه توى اين هم سال هفتمی و درس و بدبختی بسلامتی تموم شد! فكر كردى ما آمار رفقاى قديمو نداريم؟!
- دانشمند! كتابش الان دراومده، اما داستان مال سال تحصيلى ۹۶- ۹۷ ئه! بابا من اولين بار كه رفتم هاگوارتز يه هفته به تولد يازده  سالگى ام مونده بود و سال ۱۹۹۱ بود. ۷ سال بعدش هم يعنى وقتى هيجده سالم بود فارغ التحصيل شدم و رفتم پى كارم! اين خانوم رولينگ تأخير داره، ماجراى سال اول رو تازه شش سال بعد داد بيرون! خدا آدم رو گير اين نويسنده ها نندازه كه خيلى بدقول ان.
عجب، پس تو الان چند سالته؟
- دقيق بخوام بهت بگم همين دو سه هفته پيش ۲۷ سالم تموم شد؛ من متولد ۳۱ جولاى ۱۹۸۰ ام!
خداييش خيلى ضايع ست كه قهرمان داستان هاى كودكان و نوجوانان بزرگ بشن، مثلاً فرض كن پسر شجاع بزرگ مى شد و الان بايد به يه پيرمرد هفتاد ساله مى گفتيم پسر شجاع!
- بد دوره اى شده سامان خان، مگه همين مهدى باقربيگى نبود كه نقش مجيد رو توى داستان هاى مجيد بازى مى كرد؟ چند روز پيش ديدمش تو تلويزيون، كلى قد كشيده بود. اصلاً خورد تو حالم.
حالا چه جورى شد كه زدى تو خط كتاب چاپ كردن؟
- راستش يه شب داشتم از منچستر برمى گشتم لندن، رفته بودم بازى بايرن مونيخ و منچستر يونايتد رو نگاه كنم آخه بروبچ گفته بودن على كريمى فيكسه. خلاصه تو راه برگشت توى قطار اين خانوم جى. كى. رولينگ رو ديدم. حيوونى آه در بساط نداشت. من هم كه مى دونى دلم قد يه گنجيشكه، تصميم گرفتم بشينم براش خاطراتمو تعريف كنم و اون هم بنويسه و بديم براى چاپ بلكه يه لقمه نونى گير بياريم دو تايى بخوريم. خلاصه قرارمون اين بود كه من هر روز پا مى شدم مى رفتم ادينبورگ، توى كافه اى كه پاتوق رولينگ بود مى نشستم و خاطراتمو مى گفتم و اون هم در حال خوردن قهوه اينا رو مى نوشت...
فكر مى كردى كارتون اين قدر بگيره؟
- راستشو بگم نه. اولين كتابو كه تموم كرديم كلى با رولينگ دنبال ناشر گشتيم، هيچكى حاضر نمى شد چاپ كنه. همه شون مى گفتن چرنده، جواب نمى ده! خلاصه به هر بدبختى بود داديمش بيرون و به لطف رفقا فروش خوبى هم كرد. كتاب اول تا حالا اگه اشتباه نكنم حدود ۱۷ ميليون نسخه فروش رفت...
نه بابا؟ پس الان مى خواى دماغتو تميز كنى تو ۱۰۰ پوندى فين مى كنى ديگه!
- رفیق، دست رو دلم نذار كه خونه. ما يه بچگى كرديم با اين رولينگ قرارداد نبستيم، گفتم بچه  صغير داره درست نيس، حالا اگه كارمون گرفت نصف نصف مى خوريم. وقتى كتابا فروش رفت، رفتم دم خونه ش گفتم آبجى بيا سهم ما رو بده. بى انصاف زد زير همه چى، تازه آخرش هم زنگ زد پليس ۱۱۰ اومدن منو بردن يه شب بازداشتگاه...
عجب! پس چرا بقيه  كتاب ها رو اجازه دادى بنويسه؟
- به خاطر پول رفیق! براى هر كتاب يه ۱۰۰ پوندى مى داد بهم و من هم كه كار و كاسبى نداشتم مجبور بودم قبول كنم. كتاب هفتم هم كه براش تعريف كردم ديگه انداختتم بيرون و من هم ول كردم اومدم اينجا. يه مدته تو خط آزادى - گمرك مسافر مى زنم و يه لقمه نون بخور و نميرى درمى آرم. اما بيمه ندارم، اگه الان بيفتم پام بشكنه چى كار كنم؟ من همين جا از طريق وبلاگ شما از مسؤولان مى خوام به درد ما جماعت راننده هم رسيدگى كنن. همين امروز سرسيلندر سوزوندم حالا بايد ماشينو يه ماه بخوابونم...
راستى از رون و هرميون چه خبر؟
- رون كه همين جاست. يه آژانس زده كه آخر شب ها من هم مى رم كار مى كنم. هرميون هم آخر اين هفته قراره با هاگريد و دامبلدور بريم خونه شون براى امر خير. اين شتريه كه در هر خونه اى...
از خاله ت اينا چه خبر؟ ديگه باهاشون زندگى نمى كنى؟
- مى دونى كه بعد از اون ماجراى كشته شدن پدر و مادرم توسط اون ولدمورت نامرد تا يازده سالگى پيش شون بودم، اما خيلى زندگى سختى بود. اين شوهرخاله دورسلى همه ش با كمربند مى اومد كتك ام مى زد. اصلاً هرشب بساط گريه زارى و آه و ناله بود. تازه اتاق خوابم هم يه زيرپله ى فسقلى بود كه توش پر از تار عنكبوت بود. خيلى دوران سختى بود رفیق... (اينجا هرى گريه اش گرفت و نتونست ادامه بده) ... الان هم كه ول كردم اومدم اينجا براى كار، اما خاله اينا هنوز تو همون حومه  لندن زندگى مى كنن. بعضى وقت ها با همين كارت تلفن اينترنتى ها بهشون يه زنگى مى زنم. حال شون خوبه.
از فيلم هات چه خبر؟ خودت ديديشون؟ خوشت اومده؟
- بابا اين رولينگ گير داده بود كه حتماً بايد بازيگر نقش من انگليسى باشه، نمى دونم اين پسره دنيل رادكليف رو ديگه از كجا پيدا كردن؟! من از بچگى آرزو داشتم نقشمو سيلوستر استالونه بازى كنه، يا حداقل محمدرضا گلزار. آخه اين پسره ى بى ريخت رو از كجا گير آوردن؟
دو تا فيلم اول هم كه افتضاح بود، اين كريس كلمبوس مشنگ (توضيح: هرى اينا به هركى كه جادوگر نباشه مى گن موگل يا همون مشنگ. مثلاً بعضى وقت ها به من هم مى گه سامان مشنگه! چيزى ته دلش نيس، احساس مى كنه بامزه ست...) خيلى خرابكارى كرده بود. همه  جلوه  ويژه هاش تابلو بود. مى دادن اين كارگردان «شاخه گلى براى عروس» مى ساخت بهتر بود. اما اين فيلم قبليه رو همچين حال كردم. آلفونسو كرون ساخته بود، با اينكه يه جاهاييش ترسناك بود براى بچه ها اما حال داد! حالا بايد ببينم اين فيلم پنجم كه دو سه هفته پیش اكران شد چه جورياست. مايك نيول كارگردانشه.
اسپيلبرگ هم مى خواست فيلم تو بسازه.(خوب شد هری پاتره با این اطلاعاتش!)
- روز اول رفتم پيشش گفتم استيون بيا بساز، ناز كرد نيومد. بعدش كه كلمبوس فيلما رو ساخت گفت مى خوام فيلم سوم رو بسازم، من هم گفتم عمراً! حالا شايد بعداً يه چيزى دادم بسازه...
اين كتاباى آخرت چرا اين قدر طولانى شده؟ آخه تو چه قدر ماجرا داشتى؟! خالى بندى چه قدر ديگه هرى؟!
- به جان سامان كار من نيس! همه شو خود رولينگ از خودش درآورده. جديداً انگار با كتاباى ذبيح اله منصورى خيلى حال مى كنه، از اونا تأثير گرفته.
كتاب آخرت هم كه حسابى پرفروش شد...
- آره، حال كردى؟! همون روز اول نزديك ۹ ميليون نسخه فروخت! يعنى هر ساعت ۲۵۰۰۰۰ نسخه! فقط حيف كه پولش تو جيب من نمى ره... هى، روزگار...
اسمش بالاخره چيه؟!
- بابا اين مترجم هاى شما هم مسخره كردن ما رو! يكى مى گه «هرى پاتر و قدیسان مرگ»، يكى ديگه ترجمه كرده «... افسانه های مرگبار»، اون يكى«... سایه های مرگ». سر كتاب هاى قبلى هم همين برنامه رو داشتيم! اعصاب نمونده برام.
یعنی بعد از این کتاب دیگه تموم میشه بسلامتی؟
- .جنده خانم به دهنش مزه کرده دو سه ماه پیش هم گفته که بود كه گفته شايد يه روزى كتاب هشتم هم بنويسم! خيلى آدم ضايعيه، با آبروى آدم بازى مى كنه. همه ش به اسم من خالى مى بنده مى ده به خورد بچه هاى مردم. اما اين كتاب آخريه خيلى باحاله، كلى تريپ غافلگيرى و هيجان و اينا ريختم توش، البته رولينگ ممكنه بعضى جاهاشو عوض كنه وگرنه همين الان براى خوانندگان فهيمو بلاگ شما تعريفش مى كردم.
اينجا موبايل هرى زنگ خورد و رون از آژانس بهش زنگ زد كه شيفت شب شروع شده... آخرش كه هرى داشت مى رفت قرار شد بهم زنگ بزنه آخر هفته بريم با هم يه دست كوييديچ بزنيم. مى گفت با بروبچ قديم يه سالن گرفتن و آخر هفته ها دور هم جمع مى شن و بازى مى كنن. اين هفته هم قراره با تيم هنرمندان بازى كنن، گفت حسين رفيعى و محمد حسينى هم مى آن...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:18  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگخوار بزرگ تقديم مى كند
ابزار كمك آموزشى!
 
«از جلو ووو و نظام! خبر دار!»
آقا ناظم با عربده اين رو گفت ، بعد با همون اخمايى كه هميشه توى هم گره خوردن يه نگاه به حياط پادگ... نه يعنى مدرسه، انداخت كه ما چهار صد تا عين ميل بولينگ سيخ وايساده بوديم، چند قدم عقب عقب رفت (اگه يه توپ دستش بود مى گفتم داره دور خيز مى كنه كه عين بولينگ بزنه به ما!) بعد گفت: «ساكت! صداتون در نياد جناب آقاى مدير مى خوان سخنرانى كنند!»
آقاى مدير با صندلى مخصوصش او مد سر صف. اون رو گذاشت زير پاش و رفت بالا تا قدش صدوپنجاه و دوسه سانت بشه و به ميكروفون برسه بعد شروع كرد به حرف زدن: «دانش آموزان عزيز! بعضى از شما الآن كه سه هفته از آغاز سال تحصيلى مى گذره هنوز فيش كمك هاى مالى اختيارى تون رو به مدرسه ندادين! اگه تا آخر اين هفته فيش ها رو نپردازين ناچاريم پرونده تون رو بذاريم زير بغل تون و بفرستيم خونه تابيكار و بيعار و انگل اجتماع بشيد و سر از زندان و دارالتأديب دربياريد! ياد تون باشه كه اين كمك هاى اختيارى خرج وسايل و امكانات ويژه اى مى شه كه در كل منطقه بى نظيره! امسال تمام معلم ها با پيشرفته ترين ابزار كمك آموزشى مخصوص هر درس، مجهز شدند تا شما مباحث علمى رو هرچه بهتر ياد بگيرين! اين سه هفته ما درگير تهيه و تكميل ابزار كمك آموزشى بوديم كه از امروز شاهد استفاده شون خواهيم بود!
بفرماييد سركلاس!»
زنگ اول: علوم
«بشينيد سر جاتون آقاى علوم داره مى آد!» مبصر كه اينو گفت، دماغ منصور(بذارین اول شمارو با منصورخان اشنا کنم.ایشون یک ادمه بسیار گه هستند و ویژگی بارزش داشتن یک کلاه زاغارت روی سرش و دماغش که به بزرگی پوزه خره و ارزو داره وقتی بزرگ شد روزنامه نگار بشه !!! ) رو كه لاى دندونام بود ول كردم و تندى نشستم سرجام: «تاتوباشى نگى بايرن مونيخ سرور ابومسلمه!» قبل از اين كه منصور جوابمو بده آقا معلم اومد تو و جعبه بزرگى رو كه تو دستش بود گذاشت روى ميزش. خسرو(این خسروخان ما از تپلی داره منفجر میشه و همیشه مامانجونش براش علاوه بر ساندویجهای اصلیش دو سه تا ساندویج زاپاس هم داره و ارزو داره که وقتی بزرگ شد بدل شفیعی جم بشه!) كه با هر كلمه خرده هاى ساندويچ از دهنش مى پاشيد تو هوا گفت: «آخ جان! انگارى آقا علوم عروسى كرده مى خواد شيرينى بده!»
چنگيز(چنگیزخان سرور تمام مخلصای دنیاست و اصلا دیگع عندشه.ازویژگی ها شم اینکه فیلم دو ساعته رو پنج ساعته تعریف میکنه برات  انقدر جوگیر میشه که بذور میشه جمش کرد مخصوصا بعضی فیلمهارو هم عملی بما نشون میده و یکی دیگه اینکه از ده تا کیمه ای که توی یه جمله بکار میبره نصفش فقط ریدیف زاغارت و ... است) زير لبى غرغر كرد: «آخه خنگ، آقا علوم دويست سالشه! اون تو حتماً ابزار كمك آموزشى اش رو گذاشته!» منصور كه حسابى هيجان زده شده بود گفت: «يعنى چى اون توئه؟ آهن رباى الكتريكى؟ لوله آزمايش؟ استخون دايناسور؟ ابر كومولوس؟» طرفداراى بايرن مونيخ بايد هم انقدر خنگ باشن كه نفهمن ابر كومولوس يه جعبه ده برابر اين مى خواد! آقا علوم زد روى ميزش و گفت: ساكت باشين! مبحث امروز ما آشنايى با اندام جانورانه! براى فهم بهتر درس، مدرسه ابزار كمك آموزشى تهيه كرده و در اختيار مون گذاشته...» بعد در جعبه رو بازكرد و از توش ابزار كمك آموزشى سبز و لزجى در آورد كه بايه جفت چشم ورقلنبيده خمار داشت نگاهمون مى كرد و گذاشتش روى ميز!
پسر، چقدر با حال بود! خدايى، هر كى قدر اين مدرسه رو ندونه و فيش كمك هاى اختيارى اش رو نياره بايد پرت كرد بيرون! قورباغه دو سه بار پلك زد بعد خود شو باد كرد و يه «قوررر» بلند ول داد!
- بشينيد سر جاها تون، كى گفت جمع شيد دور ميز! د مى گم بشين...
«اوخ!» اين صداى خسرو بود كه نوك كفش آقا معلم گرفت به پشتش. البته خدايى تقصير ابعاد خسروئه كه هر جابزنى بهش مى خوره و گرنه آقا معلم «لگد هوايى» انداخته بود و نمى خواست به كسى آسيب بزنه!
-  خيله خب، حالا من اين قورباغه رو تشريح مى كنم تا اعضاى داخلى بدنش روببينيد!
-  اجازه؟ تشريح يعنى چى؟
-  يعنى شكمشو با اين چاقو باز مى كنم!
يهو توى كلاس غوغا به پاشد: «آقا! گناه داره!»
-  اجازه؟ ببخشيدش، جوونه!
- نمى شه به جاش عكس راديولوژى ازش بگيرين؟
آقاعلوم قرمز شد و داد زد: «ساكت! شلوغ نكنيد مى خوام اينو بيهوش كنم!»
چنگيز توگوشم گفت: «پسر، امسال تركوندن! داروى بيهوشى هم واسه كلاس علوم خريدن!» همون جور كه بادهن بازنگاه مى كرديم آقا علوم نشست روى زمين، از توى كيفش يه بالش درآورد و گذاشت رو پاهاش بعد قورباغه رو خوابوند روى بالش و شروع كرد به خوندن: «بخواب بخواب كوچولووو، اگه نخوابى دچار خستگى مفرط و سر درد مزمن مى شى عين هلووو!!»
آقا علوم خيلى وارده! دو دقيقه بعد همه بچه ها چشم ها شون قرمز شده بود، من هم كله ام افتاد روى ميز و خوابم برد!
زنگ دوم: رياضى
«بگو غلط كردم! بگو ابومسلم سرور بايرن مونيخه!»
من هم مى خواستم بگم اما نمى تونستم آخه جلوى دهنم بسته بود! مبصر
داد زد: 
«بشينيد سر جاهاتون، آقاى رياضى اومد!»
اينو كه گفت منصور
از روى دهنم پا شد
و نشست سرجاش!
آقاى رياضى همون اول يه نگاه مشكوك به همه انداخت بعد رفت سرميزش و قبل از اين كه بشينه، انگار كه دنبال بمب بگرده زير و روى صندلى اش رو وارسى كرد. درسته كه بعضى وقت ها سر به سرش مى ذاريم اما اونم ديگه خيلى بدبينه! چنگيز زير لبى گفت: «نيگاه، آقاى رياضى يه جعبه عين جعبه آقا علوم آورده!» منصور پچ پچ كرد: «فكر كنم يه كامپيوتر با كلى سى دى برنامه آموزش رياضى باشه!» من گفتم: «شايدم يه ماشين حساب خفنه!» آقاى رياضى دست كرد توى جعبه و جلوى چشماى ما كه هيجان زده بوديم ابزار كمك آموزشى اش رو درآورد: يه قورباغه سبز گنده با چشم هاى ورقلنبيده خمار!
چنگيز با صداى خفه گفت: «پسر، اين قورباغه هه چقدر آشناست! انگار قبلاً يه جا ديد مش!»
منصور سرشوتكون داد: آره... انگار حالت چشماش واسه من هم آشناست!»
چنگيز يهو زد روپيشونى اش: «فهميدم! اين همون قورباغه زنگ قبله!» من گفتم: «امكان نداره چنگيز! آقا علوم دل و روده اون مرحوم رو كشيد بيرون!» اما بعد يهو چشمم افتاد زير گردن قورباغه كه تا پايين شكم، بخيه خورده بود!!
«خب بچه ها! آموزش امروز مون با كمك امكانات آموزشى ويژه اى كه جناب مدير در اختيار ما گذاشتند انجام مى شه!»
منصور دست بالا كرد و گفت: «اجازه؟ فكر كنم اشتباه شده ما ساعت پيش علوم داشتيم!»
- بشين سر جات بچه! خب! حالا قراره با هم جدول ضرب كاركنيم. منصور، پاشو جواب بده: دو دوتا چند تا مى شه؟
اَه! بچه بیچاره  شانس نداره، هميشه سؤال هاى ناجور به اون مى افته! زير چشمى انگشتاشو نيگاه كردم و يواشكى شروع كردم شمردن: «... پنج تا؟ (چشمهاى آقا رياضى گردشد)... سه و نيم؟»
-  بچه مگه تو انگشت نصفه هم دارى؟! بشين ... الآن به وسيله ابزار كمك آموزشى جورى يادت مى دم كه فراموشت نشه! دو ضربدر دو يعنى يك دسته دوتايى...
اينجا آقا رياضى يه بشكن زد و همين كه قورباغه صدا روشنيد بغل گوشاشو باد كرد و گفت: «قوررر- قوررر!»
-  ... به علاوه يك دسته دوتايى ديگه (بشكن!)
-  قوررر- قوررر!
- ... كه مجموعاً مى شود چند؟ (بشكن!)
-  قوررر - قوررر- قوررر - قوررر!
همه چونه ها مون افتاد روى ميز، پسر معركه بود! نمى دونم چرا بابا مى گه مدرسه الكى از ما پول مى گيره؟ آقا مدير شاهكاره!
-  خب، منصور! حالا كه يادگرفتى بگو دو دوتا چندتا مى شه؟
يه لبخند مطمئن زد و گفت: «قوررر- قوررر- قوررر!»
يه لحظه ديرتر كله اش رو دزديده بود قورباغه كه آقا رياضى پرت كرده بود خورده بود تو سرش!
زنگ سوم : ورزش
«سامان ... غلط كردم سامان... آخ!» منصور كورمال كورمال با دماغ رفت تو ديوار!
«... قبوله سامان... ابومسلم سرور بايرن مونيخه!» گفتم: «حالا خوب شد! بگير، اينم عينكت!»
عينك منصور و كه پس مى دادم صداى عربده مبصر بلند شد: «ساكت شين! آقاى ورزش داره مى آد!»
آقا ورزش كه اومد تو ديگه خبرى از جعبه و اين حرفا نبود!
«بچه ها! متأسفانه چون تو اين سه هفته امكانات نداشتيم ساعت ورزش رو تو كلاس برگزار مى كرديم  اما به لطف مديريت مدرسه از امروز كه ابزار كمك آموزشى رسيده مى تونيم بريم توى حياط. پس خيلى آروم راه بيفتن!»
ما هم خيلى آروم از روى سرو كله هم پريديم و رفتيم طرف حياط.
توى راهرو چنگيز كه چشماش برق مى زد گفت: «جانمى! حتماً كلى توپ فوتبال و بسكتبال رسيده!»
-  ميز پينگ پنگ رو بگو!
-  تور واليبال!
- چوب اسكى!
اما تو حياط، خبرى از توپ و تور و چوب اسكى نبود عوضش يه جفت چشم ورقلنبيده خمار آشنا داشت وسط حياط نگاهمون مى كرد! روى كله قورباغه كه زنگ پيش خورده بود به ديوار، يه نوار چسب زخم چسبونده بودن و چشماش يه هوا خمار تر شده بود! چنگيز گفت: «اين كه رفيق قديمى خود مونه!
حتماً از جعبه اش در رفته اومده توى حياط!» منصور و چنگيز دويدن قورباغه رو بگيرند اما صداى سوت آقاى ورزش سر جا ميخكوبشون كرد: « بچه به اون ابزار كمك آموزشى دست نزن، كلى قيمتشه!»
منصور دست بالا كرد و گفت: «ببخشيد! ما ساعت پيش رياضى داشتيم!»
-  ساكت! خودم مى دونم! درس امروز ما آموزش پرش طوله كه جزو موارد امتحانى آخر ترمه! خيلى از شما نمى دونين موقع پريدن چه حالتى به بدنتون بدين براى همين يا كم مى پرين يا با ته مى خورين زمين! حالا براى اين كه عملاً ياد بگيرين خوب نگاه كنين! قورقورى بپر!
-  قوررر!
-  ساكت! حرف نزن بپر!
-  قوررر!
-  اين چرا كار نمى كنه؟ كاتالوگش كو؟!
من گفتم: «آقا اجازه؟ اين بيچاره زنگ اول سزارين شده، زنگ دوم دوساعت رياضى كار كرده بعدش هم ضربه مغزى شده، ديگه جون پريدن نداره!» بچه ها شروع كردن به تأييد حرفاى من:
-  آره آقا! گناه داره!
-  بهش مرخصى درمانى بدين آقا!
آقاى ورزش كه حسابى جوش آورده بود داد زد: «يعنى چى؟ مگه كلاس ورزش، شوخيه؟» بعد اومد طرف قورباغه و با كف دست كوبيد پشتش، اونم عوض پريدن عين فولكس تصادفى، چپه شد و لنگ هاش رفت هوا!! رنگ آقا ورزش عين گچ سفيد شد! «بدبخت شدم جواب آقاى مدير رو چى بدم؟!» سر مو تكون دادم و گفتم: «اجازه؟ ما كه گفتيم اين بيچاره جونشو نداره سكته مى زنه!»
-  ساكت شو سامان!... خودتو ... پاشو بيا به اين تنفس مصنوعى بده!
-  م... ما آقا! چرا خودتون نمى دين؟!
-  با من بحث نكن بچه، من سيگارى هستم ريه هام پر دوده، زودباش بيا!
-  م... ما... بلد نيستيم آقا!
- كارى نداره بچه، ريه ها تو پر هوا كن بعد فوت كن تو دهنش!
چاره اى نبود! چنگيز و منصور زير گلوى قورباغه رو قلقلك دادن تا يه كم دهنش بازشد. من هم چشمامو بستم، يه نفس عميق كشيدم و لپ ها مو پر بار كردم و خم شدم روى قورباغه...
* * *
زنگ خونه خورد و همه ريختن توى راهروها. روى تابلوى اعلانات يه آگهى گنده زده بودن: «كلاس هاى آموزش آواز ابوعطا و شناى قورباغه توسط ابزار كمك آموزشى.
جهت ثبت نام به دفتر مدرسه رجوع نماييد.»!
با چنگيز و منصور و خسرو از كنار دفتر آقا مدير رد مى شديم، يه لحظه از لاى در آقاى مدير رو ديدم كه خيره شده بود به بادكنك گنده و سبزى كه روى ميزش گذاشته بودن و سر معلم ها داد مى زد. «خجالت داره! وقتى تحويل شما دادم اين شكلى بود؟ يه ماه از حقوق همه تون كم مى شه!»
راستش، فكر كنم يه كم محكم بهش تنفس داده بودم!
* * * 
فردا صبح كه با بچه ها رفتيم مدرسه ديدم درش بسته است و يه پلاكارد گنده زدن روش:
«به علت استهلاك ابزار كمك آموزشى تا اطلاع ثانوى امكان تشكيل كلاس هاى درسى وجود ندارد. لطفاً جهت دريافت قبض كمك هاى اختيارى براى تهيه ابزار كمك آموزشى تازه، به دفتر مدرسه رجوع كنيد»!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:9  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگخوار بزرگ و دوستان تقديم مى كنند
عجب برنامه هايى!
 
اينجانبان، اعضاى گروهك خيلى خفن لردسیاه پس از سال ها دراز كشيدن و ولو شدن جلوى تلويزيون و عرق ريختن همراه با صرف تخمه آفتابگردون نتايج تحقيق كاملاً علمى و كاردرست خودمان رو درباره برنامه هاى تلويزيون منتشر مى كنيم تا بلكه اون آقاهه كه همه ش مى آد بال بال مى زنه مى گه «شبكه فلان شبكه شما، شبكه شما شبكه فلان» بفهمه دنيا دست كيه!
اصولاً برنامه هاى تلويزيون به چند دسته  كلى تقسيم مى شود:
اخبار
مسابقه تلفنى
سريال ها
فوتبال
سريال هاى نود شبى
برنامه كودك
۱. اخبار: در مورد دسته  اول گروه چ.س.م.خ. در كمال فروتنى اعلام مى دارد كه هيچ نظرى نداشته و بررسى كيفيت اين دسته از برنامه هاى تلويزيون را به كارشناسان مجرب مى سپارد. راستش ماجرا اينه كه هيچ كدوم از ما تا حالا يه بار تا آخر پاى اخبار ننشستيم و به قول منصورخان «كله  ما اين جور چيزا رو نمى گيره!».
۲. مسابقه تلفنى: گروه چ.س.م.خ. پس از بررسى بسيار در تمام ساعات شبانه روز به اين نتيجه رسيد كه با توجه به تعداد مسابقه هاى تلفنى تلويزيون تا حالا تمام ۷۰ ميليون جمعيت ايران حداقل يك بار در يك مسابقه تلفنى شركت كردن. حتى جديداً توى زايشگاه ها هم يه شعبه  سيار مسابقه تلفنى گذاشتن و تا يه بچه اى به دنيا مى آد همون جا يه مسابقه براش مى ذارن تا از همون بدو تولد با فرهنگ مسابقه تلفنى آشنا بشه.
اصولاً اين برنامه ها به كمترين امكانات نياز داره؛ يه مجرى لوس و بى مزه كه تا مى تونه حرف مى زنه و مخ بيننده ها رو مى خوره به اضافه يه خط تلفن و دو سه تا بازى كشكى. يه اسم جذاب هم براى برنامه بايد انتخاب كنين مثلاً «الك دولك»، «جك و لوبياى سحرآميز»، «فوت فوتك»، «جايزه مى دم بيا بگير» و تو اين مايه ها. اگه هم تونستين از درپيت سازى حلبى آباد تبليغ بگيرين كه بياد جايزه هاى برنده ها رو بده كه نون تون تو روغنه اگه نه هم اصلاً مهم نيست، به قول معروف جايزه رو كى داده كى گرفته؟
در ضمن قبلنا براى اينكه بگن برنامه  ما بار فرهنگى داره و مى خوايم انتقال مفاهيم و اين صحبتا داشته باشيم، اون مجرى لوسه يه كتاب شونصد كيلويى مى ذاشت جلوش و از توش هى جملات عميق و سنگين مى خوند كه البته جديداً خود مجرى لوسه هم حوصلش سر رفته و بى خيال شده.
۳. سريال ها: خود سريال ها به چند دسته  ديگه تقسيم مى شن؛ سريال هاى خانواده، سريال هاى آلمانى، سريال هاى درپيت و سريال هاى تاريخى.
سريال هاى خانواده همونان كه موقع ناهار خوردن تلويزيون نشون مى ده و خوراك مامان هاس! همه ش هم تو اين مايه هاس كه يه آقاى بدى مى خواد از خانومش طلاق بگيره، بعدش يه آقاى خوبى كه تو خونه هميشه ظرفا رو مى شوره و آخر عشق و محبت و صفاست با زنش راه مى افته دنبال اينها و بهشون حالى مى كنه كه زندگى با لطافت زيباست و پروانه ها چه خوشگل  ان و اين صحبتا. همه شون هم آخر هر قسمت مى فهمن كه تا حالا چه اشتباهى مى كردن و برمى گردن سر خونه زندگى شون. انصافاً ساختن اين سريال ها آخر خلاقيت و زحمت و هنرمنديه؛ درسته كه داستاناش از بس تكراريه بوى گربه مرده مى ده اما اين همه بازيگر ناشناخته رو پيدا كردن و بهشون فرصت دادن كار هركسى نيس. خداييش مجيد مجيدى و بهمن قبادى هم از همين جاها بازيگراى فيلماشونو انتخاب مى كنن.
سريال هاى آلمانى همونان كه اسم شون هشدار براى كبراست! ساختن اين سريال ها توى ايران كار هركسى نيس چون هيچ تهيه كننده اى دلش نمى آد حتى يه پيكان مدل ۵۴ رو بزنه تو تير چراغ برق چه برسه به اينكه شونصد تا بنز و بى .ام.و ۲۰۰۵ رو زارپ زارپ منفجر كنه. كل داستان هاى اين سريال ها هم اگه كنار هم جمع كنين ده دقيقه داستان و گفتگو نداره فقط بايد فرت فرت تصادف و ماشين بازى و انفجار و خون و تيراندازى و اين چيزا بذارين توش. راستى اگه يه روزى قرار شد شما كارگردان اين سريال بشين جون هركى دوست دارين اين «اردوگان آتالاى» رو بذارين نقش اول بمونه، كل گروه ما فقط به عشق اين هشدار براى كبرا رو نگاه مى كنن!
سريال هاى در پيت روهم براى آخر شب ها مى سازن و راستشو بخواين فرق زيادى با سريال هاى خانواده نداره فقط كارگردانش معمولاً سيروس مقدمه و تا بخواد يه سريال رو تموم كنه جون همه رو مى گيره. مثلاً يارو نقش اوله مى خواد بره از تو يخچال آب برداره بخوره حداقل دو سه قسمت طول مى كشه، اصلاً يه سيستم خوف انگيزيه، اسپيلبرگ هم نمى تونه اين جورى يه صحنه  ۱۰ ثانيه اى رو كش بده كه بشه دو ساعت. اصلاً يه چيزى مى گم يه چيزى مى شنوى!
سريال هاى تاريخى؛ سريال هاى گرونى ان و كلى خرج دارن چون بايد كلى از اين سياه لشگرها رو بردارين يه ماه ببرين وسط كوير لوت و بهشون لباس مغولا رو بدين بپوشن و بعد اونا هى با گرز و پتك بزنن همديگه رو لت و پار كنن. يه ذره خشنه اما جواب مى ده. تازه اصلاً هم مهم نيس كه اين اتفاقاً توى تاريخ افتاده باشه يا نه مهم اينه كه شما به عنوان سازنده احساس مى كنين مثلاً اين يارو شاهه كه خيلى هم آدم ضايعى بوده همين الان بايد با ديناميت بتركه، حالا اگه اون موقع ديناميت اختراع نشده بوده مشكل شما نيست، مشكل نويسنده است.
۴. فوتبال: فوتبال در تلويزيون به دو دسته  كلى تقسيم مى شه؛ يكى عادل فردوسى پور و برنامه  نود يكى هم على كريمى.
«نود» كه عشقه! انصافاً هيچ كدوم از اين برنامه هاى نود شبى و مهران مديرى و جواد رضويان به بيست كيلومترى اين برنامه هم نمى رسن. اين دعواهاى داورى و بزن بزن هاش آخر خنده ست، تازه امسال اکبرجون بدمشهدی هم بود با اون برجش . اگه يه برنامه درست و حسابى تو تلويزيون باشه همين نودِ عادل فردوسى پوره.
دسته  ديگه هم تحت عنوان «على كريمى» شناخته مى شه پخش مستقيم فوتبال هاى اروپاست فقط با اين شرط كه هميشه بازى بايرن مونيخ به همه بازى ها حتى فينال جام جهانى هم ارجحيت داره. گزارشگر بازى هم بايد هر سى ثانيه يه اسمى از على كريمى ببره و حتى اگه تو بازى نبود هى به اين فليكس ماگات بد و بيراه بگه كه زودتر بياردش تو زمين.
۵. سريال هاى نود شبى: شما براى ده قسمت داستان مى نويسين و بعد قرار مى ذارين كه براى نود قسمت برنامه بسازين، البته مى گم داستان فكر نكنين خبريه ها كلاً دو خط باشه كه مثلاً پول آقاى ايكس رو مى دزدن و اون به بقيه اهل ساختمون مشكوك مى شه. همين! بعدش ديگه يا بايد فتحعلى اويسى رو بيارين كه ۴۵ دقيقه بالا پايين بپره و نمك بريزه يا بايد به جواد رضويان بگين كه برره اى حرف بزنه تا وقت برنامه پر بشه. هركى هم اومد به كيفيت برنامه هاتون گير داد و گفت كه بى نمكه، با جفت پا بپرين تو صورتش و بگين خودت تا حالا يه سريال نود شبى ساختى كه اين حرفو مى زنى؟! (يه چيز تو اين مايه ها كه مگه تو با شورت ورزشى عكس دارى كه به سلطان گير مى دى؟!)
۶. برنامه كودك: ديگه گذشت اون زمان ها كه خونه مادربزرگه و زى زى گولو و پت پستچى و بالتازار داشت. الان فقط يا دى جى مون و فوتباليست ها و اين كارتون هاى درجه سه ژاپنى پخش مى شه يا يه عروسك كج و كوله با اسم هاى اجق وجق مى آرن كه هى براى بچه ها مى خونه: آهويى دارم خوشگله فرار كرده ز دستم! تازه اگه بخواين خيلى خلاقيت به خرج بدين يه آقاى سبيل كلفت مى آرين كه لباس گربه پوشيده و براى بچه ها آواز مى خونه: گربه هاى پنگولى مى آن چهارچنگولى!
هر روز هم با يه مهد كودك قرارداد مى بندين كه مقدار زيادى بچه  ۶ تا ۱۰ ساله بهتون قرض بده و بعد توى استوديو دو ساعت خانم مجرى از تك تك بچه ها اسم شون رو مى پرسه تا وقت برنامه پر بشه. در مورد عمو پورنگ گروه ترجيح مى ده سكوت اختيار كنه! «مجيد قناد» و «قلقلى» هم كه ديگه جزو آثار باستانى شبكه دو محسوب مى شن!
كل برنامه هاى تلويزيون هميناس، البته جديداً مد شده هى فرت فرت از اين فيلماى هاليوودى هم پخش مى شه اما چون زمان شروع اين تحقيق حداقل به پنج سال پيش برمى گرده توى اين دسته بندى ها قرار نگرفته.
با تشكر
رئيس گروه لردسیاه.
مرگخوار بزرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:28  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

پس از وقفه ای طولانی مرگ خوار بزرگ تقدیم می کند:

راهنمای شرکت در جلسه امتحان

چه كنيم ديگه! ما اينيم! هى به اين موجود چهار چشم (پاتر) مى گم اين قدر جلوى من كلاس نذار كه با فلانى از گریفیندور  اول شده، گوش نمى كنه! اما وقتى استقبال پرشور خواننده ها رو از راهنماى رفتن به خرید رایانه(حضرت استادى خودم!) ديد ديگه وقتى به من مى رسه سوت بلبلى مى زنه رد مى شه. پيش خودمون بمونه من خودم انسان هاى متعهد زيادى رو ديدم كه راهنماى خریدن رایانه رو كپى مى كردن و با دو برابر قيمت نشريه به خيل مشتاقان مى فروختند. همه تون رو از راه دور مى بوسم!
به همين خاطر تصميم گرفتم با توجه به فصل شيرين، داغ و دردناك امتحانات يه راهنماى جمع و جورى هم راجع به شيوه هاى امروزى مواجهه با امتحان هاى آخر سال بنويسم تا خيل عظيم طرفدارانم رو از تيريپ نگرانى دربيارم! ( آخ! اين تيريپ حرف زدن رفيقم منصوره، منصورخان كاپيتان تيم فوتبال كلاس مونه و يه كلاه ورزشى باحال داره كه از جونش عزيزتره. تازه از هنرهاش اينه كه به جاى هد زدن با دماغ گل مى زنه و تو هر جمله ش شيش هفت بار مى گه «خفن» و «تيريپ» و «زاقارت». خيلى تيريپش رديفه!)
فيلم هم خيلى با حال تعريف مى كنه، دوساعت رو توى چهار ساعت و نيم مى گه !
روش گام به گام شركت در جلسه امتحان:
۱. مى دونم كه الآن داريد به خودتون فحش مى ديد كه چرا اول سال به نصايح پدرانه معلم هاتون گوش نكرديد و باز هم درس ها رو گذاشتين براى شب امتحان. خب يه واقعيتى هست كه بايد بدونيد و اون هم اينه كه تقريباً۹۹ درصد دانش آموزان الآن دارن همين بد و بيراه ها رو به خودشون مى گن! در نتيجه زياد به خودتون فشار نيارين و براى اينكه به خودتون روحيه بدين جمله جادويى «قول مى دم از سال بعد آدم بشم و درس بخونم» رو هر سى ثانيه تكرار كنين.
تبصره: تابلوئه كه اين جمله رو فقط بايد شب هاى امتحان به كار ببرين!
۲. خب در اين مدت كوتاه كه تا امتحان مونده مى خواين درس بخونين؟ به اين مرحله خيلى دقت كنين چون اين مى تونه بزرگترين اشتباه شما باشه! اصولاً كسى كه ۹ ماه رو ول كرده و مى خواد توى يكى دو روز درس رو ياد بگيره يا مخش رفته مرخصى يا اينكه هنوز منصورخان رو ملاقات نكرده. منصورخان معتقده كه در اين زمان حساس ما بايد با هم متحد بشيم و همه دعواها رو بذاريم كنار و با هم پيوند دوستى و برادرى ببنديم، عين على دايى و على پروين. منصورخان مى گه در اين لحظات حساس بايد قسمت هاى مختلف كتابو بين همديگه تقسيم كنيم و هركى مسؤول يه بخش بشه تا اگه از اون بخش سؤال اومد بتونه به جاى بقيه جواب بده.
تبصره: يه عده آدم ضايع مى گن كه اين كار تقلبه. اولاً كه اين عمراً تقلب باشه چون تقلب مراتب خاصى داره كه خيلى سخت تر و پيچيده تر از اين حرف هاست و فقط در شرايط بحرانى ازش استفاده مى شه، ثانياً اين يه كار تيمى و گروهيه در جهت بالا بردن احساسات همنوع دوستى و محكم تر كردن پيوند عاطفى بين بچه هاى كلاس، يه چيز تو مايه هاى چلپ چلپ بوس كردن فك و فاميل توى عيد.
۳. منصورخان مى گه بعد از اينكه بخش هاى كتابو تقسيم كرديم، سر جلسه بايد ورقه هامونو با هم عوض كنيم و هر كى هر سؤالى رو كه توى حوزه استحفاظى شه (انصافاً منصور خيلى بارشه، بزرگ بشه فكر كنم سردبير يه هفته نامه اى ، مجله اى، چيزى مى شه!) جواب بده. البته اين عمليات همين طورى كشكى هم نيست ويه عده بايد مسؤول بشن تا حواس مراقب رو پرت كنن. مثلاً خود منصورخان دراين زمينه درجه استادى داره و يه بار يادمه خودشو با دماغ كوبيد تو پنجره كلاس (مى گفت اينو از بن لادن ياد گرفته) و بعدش به آقا معلم گفت يه پشه رو مى خواسته بكشه، يه بار هم با دراکو و دو تا دوست چمبش داد زديم زلزله و از كلاس دويديم بيرون! خيلى حال داد چون يه ربع اسنیپ داشت تو حياط دنبال مون مى كرد و بد و بيراه مى گفت و آخرش دو نمره از نمره انضباط مون كم كرد.
۴.همون طور كه گفتم از تقلب فقط در شرايط بحرانى استفاده مى شه؛ اين شرايط بحرانى خودش به چند دسته تقسيم مى شه كه رايج ترين هاش ايناست:
الف- يكى از اعضاى گروه خيانت كنه و از پشت خنجر بزنه! يعنى نخواد سر جلسه به بقيه كمك كنه.
ب- سؤال از قسمتى باشه كه انتظارشو نداشته باشيم (آخه تو مرحله تقسيم بخش هاى كتاب فقط بخش هايى روكه احتمال مى ديم ازش سؤال بياد تقسيم مى كنيم و مغز اون حيوون دراز گوش رو نخورديم كه همه بخش هاى كتاب رو تقسيم كنيم!)
ج- شيوه هاى رد گم كنى جواب نده و مراقب تيزتر از اين حرف ها باشه!
شيوه هاى تقلب زيادى وجود داره كه در مواقع بحرانى مى شه ازش استفاده كرد اما چون در اين مقال نمى گنجه (اهم!) تنها چند روش مقبول تر رو كه معمولاً جواب مى ده رو معرفى مى كنم:
الف- يك روش بشدت خفن كه يه دوست قديمى بهم ياد داد (كجايى سيروس!؟ دلم برات تنگ شده بى معرفت، يك زنگى بزن!) نوشتن روى لوله خودكاره اون هم با نوك تيز سوزن پرگار! در اين حالت علاوه بر اينكه جناب مراقب عمراً بفهمه، خودكار رو بايد در نور مناسبى قرار بدين تا بتونين روشو بخونين، يه چيزى تو مايه هاى رمز گشايى نقشه گنج لانگ جان سيلور! و من چون در کلاس خودم نمی دونم که بیام شعر حفظی های کتاب ادبیات رو حفظ کنم معمولا همین روش رو انتخاب می کنم!پس اگر هنوز ندادی دست بکار شو!
ب- نوشتن روى دست يه شيوه كلاسيك و قديميه كه از فرط تكرار گندش دراومده اما يه اصل قديمى مى گه دود از كنده بلندمى شه. بعضى وقت ها همين شيوه هاى قديميه كه در شرايط بحرانى به كمك تون مى آد.
ج- نگاه كردن از روى دست بغل دستى هم كه ديگه خوراكه! منصورخان كه توى دسته بندى شيوه هاى تقلب اصلاً اين روش رو به حساب نمى آره چون معتقده اين كار از بس عادى شده ديگه تقلب به حساب نمى آد و جزو شرايط امتحان دادنه!
د- يه بار تو يه فيلمى ديدم كه آقا خوش تيپه فيلم سر جلسه امتحان نشسته بود و هيچى بارش نبود. يه دفعه قاطى كرد و رفت بالا سر بچه خرخون كلاس وايساد و به مراقبه گفت هيچ چى بلد نيستم مى خوام از روى دستش بنويسم و بعد خيلى راحت شروع كرد به كپ زدن از روى ورقه طرف! خيلى حركت رديفى بود، اصلاً مراقبه كف كرده بود! بعضى وقت ها اين شيوه هاى مدرن هم خيلى خوب جواب مى ده!
ه - يك شيوه فوق مدرن ديگه هم هست كه البته بيشتر در دانشگاه ها و جلسات كنكور رواج داره اما چون من انسان دورانديش كار درستى هستم براتون معرفى اش مى كنم كه بعداً نريد بگيد سامان آدم بى معرفتى بود. در اين روش كه هنوز مراحل اوليه پيدايشش رو مى گذرونه شما با استفاده از دوربين موبايل تون از پاسخنامه تون عكس مى گيرين و بعد توسط شيوه هاى ارتباطى خفن، اون عكسه رو براى رفيق تون مى فرستين! اينجاست كه آدم ارزش علم و لذت زندگى در قرن بيست ويكم رو درك مى كنه!
نكته: نوع غير پيشرفته اين روش اينه كه با موبايل يواشكى زنگ بزنى به يكى ديگه و ازش جواب ها رو بپرسى كه البته به علت هزينه زيادش خيلى ازش استقبال نمى شه و بيشتر براى بچه  مايه دارهاست!
و- كتاب باز كردن سر جلسه در شرايطى كاربرد داره كه امتحان توى كلاس برگزار بشه و روى اين نيمكت گنده ها كه جاميزى داره نشسته باشى. در اين وضعيت كتاب رو خيلى آروم روى پاتون مى گذارين و راحت از روش مى نويسين البته توجه داشته باشيد كه كتاب يه وقت از روى پاتون نيفته چون صداى خيلى ضايعى داره! يه بار من وقتى هنوز به تسلط كافى نرسيده بودم و منصورخان رو زيارت نكرده بودم، از اين شيوه استفاده كردم و متأسفانه كتاب از روى پام افتاد زمين ولى چون بعدش خودمو زدم به اون راه و بچه مظلوم بازى در آوردم، آقا معلم فكر كرد بغل دستى ام بوده كه كتاب باز كرده!
ز- هميشه از اين كاغذ كوچيك ها ته جيب تون داشته باشين چون سر جلسه همين كاغذهاى بند انگشتى از شونصد تا پوستر ۲۰ مترى ارزشمندتره! حتى دستمال كاغذى هم بعضى وقت هانشون داده كه كاربردهاى شگفت انگيزى داره.
تبصره: همون طور كه گفتم اين روش ها ، رايج ترين روش هاى تقلبه وگرنه به قول يه ضرب المثل چينى به تعداد دانش آموزهاى روى زمين، شيوه تقلب وجود داره!
۵. بعد از تموم شدن امتحان ها وارد مرحله سخت، دشوار و ضايع گرفتن كارنامه مى رسيم. اين مرحله يه ذره خرج داره. چون بايد براى گرفتن كارنامه حتماً با پدر يا مادر بريد مدرسه به همين خاطر بهترين راه اينه كه يه دو هزار تومنى خوشگل بدين به يكى از اين آقاهايى كه دور ميدون مى شينن تا كار پيدا كنن اونوقت با اون آقاهه بريد مدرسه و بگيد برادر بزرگترتونه و چون بابا مامان سفر بودن مجبور شدين با اين آقاى خوش تيپ كه احتمالاً بوى عطرش كل مدرسه رو برداشته بياين كارنامه بگيرين.
تبصره: اين شيوه حداكثر دو بار يا سه بار جواب مى ده و بعد از اون بايد با حقيقت رو برو بشين و از بابا يا مامان بخوايد كه بيان مدرسه و كارنامه درخشان شما رو بگيرن. خود منصورخان هم با اون همه ادعا هنوز تو اين مرحله طفل نوپايى بيش نيست به خاطر همين اگه راه حلى براى اين مشكل دردناك دارين لطفاً به ماهم خبر بدين چون امسال تابستون نه از كلاس شنا خبرى هست و نه از گل كوچيك تو كوچه! راستی من از این به بعد هر پنجشنبه اپیشن می کنم یه کامنتی هم بزاری بد نمیشه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:14  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگخوار بزرگ تقدیم میکند:

عيدى، توى جوراب!
 
من - البته وقتی بچه بودم- عاشق عمونوروزم. آخه يه عمو چقدر بايد دست و دل باز باشه كه به همه بچه ها عيدى بده! بابا مى گه احتمالاً عمونوروز تو كار آزاده كه انقدر وضعش توپه، اما نظر منو بخواين، باز دليل نمى شه. همين داداش بابا، عمو كامبيز كه كار آزاد مى كنه و سه برابر عمونوروز پول درمياره، هر سال عيد، فقط يك ماچ مى چسبونه گوشه لپ من و سارا و مى گه «عيدتون مبارك!»
شايد بگين: «حالا كو تا عيد كه از عمونوروز حرف مى زنى؟» خب، آخه ما يه همكلاسى داريم كه اسمش «آندره» است و مسيحيه و اين روزها كلى خوش به حالشه، چون عيد سال نوى اونهاست كه بهش مى گن: «كريسمس» . اين آندره خيلى بچه باحاليه و كلى كارا بلده كه من نمى تونم. مثلاً وقتى تف مى كنيم، مال اون يه متر جلوتر مى ره، خلاصه خيلى كارش درسته. وقتى آندره گفت كه اونام مثل ما يه عمونوروز دارن كه عيد كريسمس براشون عيدى مى بره، كلى حباب نمودم! عمونوروز مسيحى اسمش بابانوئله و شب كريسمس با يه كالسكه كه ۹ تا گوزن داره، پرواز مى كنه و مياد توى خونه ها و كنار درخت كاج كريسمس و توى جوراب بچه ها كه از قبل آويزون كردن، اسباب بازى و خوراكى و هديه مى ذاره!
واى پسر، خوراكى و عيدى توى جوراب، چه حالى مى ده! كى بهتر از همچين آدم باحالى براى مصاحبه؟
براى همين، شبش از مامان اجازه گرفتم و ضبط صوت رو برداشتم و رفتم خونه آندره موندم. اهل خونه كه خوابيدن، آندره گفت: «حالا بيا و بشين جلوى شومينه.»
«ولى آتيشش كه خاموشه!»
«واسه اون نمى گم كه، بابانوئل از تو شومينه مياد!»
«بى خيال! مگه مياد دزدى؟!»
هنوز حرفم تموم نشده بود كه يه صدايى تو شومينه پيچيد: «هو، هو، هو!» بعد: «تلق، تولوق، تلق!» بعد دوباره: «هو، هو، هو!» باز: «تلق، تولوق!» انگار يه چيزى توى لوله دودكش گير كرده بود و تكون مى خورد... «هوهوهو... اوووچ!»
چرا اينجوى نيگام مى كنين؟! خدائيش كارى نكردم، فقط سيخ آتشدون شومينه رو برداشتم و كردم تو سوراخ بخارى كه راهش باز بشه! اون وقت يه چيزى تالاپ افتاد تو آتشدون و كلى دوده پاشيد تو صورتمون... يه پيرمرد تپل با كلاه و لباس قرمز و پشمى و ريش سفيد عين پنبه جلومون نشسته بود و داشت پشتش رو مى ماليد: «كدوم آدم لوسى اين كارو كرد؟!»
من و آندره زير بغل بابانوئل رو گرفتيم و برديم روى مبل نشونديمش. آندره رفت يه ليوان آب قند بياره. وقتى بابانوئل فهميد كه مى خوام از طرف وبلاگ مرگخواران بزرگ مصاحبه كنم، لپهاى قلنبه اش گل انداخت!
من: خيلى ممنونم كه وقتتون رو به ما دادين. مى شه خودتون رو بيشتر معرفى كنين؟
بابانوئل: بابانوئل هستم، هر سال شب عيد كريسمس براى بچه هاى خوب و حرف گوش كن هديه ميارم.
من: مى شه توضيح بدين كه شما يه موجود افسانه اى هستين يا واقعى؟
بابانوئل: خب، جوابش يه كم سخته پسرم. چيزى كه مسلمه، اينه كه اصل ماجرا، واقعيت داشته. اون طور كه روايت مى كنند، حدود قرن چهارم بعد از ميلاد مسيح در «مايرا Myra» يا همون «ازمير» كشور تركيه فعلى، اسقف مهربونى به اسم «نيكلاس» زندگى مى كرده كه پدر و مادرش رو خيلى زود از دست مى ده و ثروت هنگفتى ازشون ارث مى بره، يه ثروت خيلى خيلى زياد...
من: آها، خلاصه مايه دار بوده ديگه، به قول شيخ سعيد: «فلوس موجود!» (فكر كنم حرفم بامزه نبود، چون بابانوئل بدجور چشم غره رفت!)
بابانوئل: ... اين نيكلاس، مسيحى معتقد و خيرخواهى بوده و هميشه ثروتش رو به فقير و بيچاره ها مى بخشيده، طورى كه مردم خيلى دوستش داشتند و بعد از مرگش صدها كليسا به اسمش ساختند و لقب «نيكلاس قديس» يا «سنت نيكلاس» بهش دادند و روز تولدش - ۶ دسامبر - رو جشن گرفتند.
من: آها، پس بابانوئل واقعى همين سنت نيكلاس بوده؟
بابانوئل: مى شه اينجورى گفت. داستان سنت نيكلاس كم كم تو همه كشورهاى اروپايى رواج پيدا مى كنه و بعدها بزرگداشتش رو همزمان با كريسمس كه ۲۵ دسامبره، برگزار مى كنند و جشن مى گيرند. حوالى قرن هفدهم، مهاجران آلمانى كه به نيويورك آمريكا رفته بودند، اين مراسم رو اونجا رواج دادند و اسم سنت نيكلاس با تلفظ آلمانيش «سينتر كلاز Sinter Klass» توى دهن ها چرخيد و چرخيد و تبديل شد به «سانتا كلاوز Santa clause» كه اسم منه.
من: بالاخره شما «بابانوئل» هستين يا «سانتا كلاوز»؟
بابانوئل: فرقى نمى كنه. تو كشورهاى مختلف منو با اسمهاى مختلفى صدا مى كنند. مثلاً در شمال آلمان بهم مى گند: «واى ناختس من» (خدايى آلمانى ها اسم نذارن سنگين تره!) يا انگليسى ها مى گند «پدر كريسمس» تو هم هرچى دوست دارى بگو پسر گلم.
من: آخى، چه مهربون! مى شه بگم عمو خپله!
بابانوئل: اگه دوست دارى پاى چشمت كبود بشه، اينو بگو. از اخلاق خوش آدم كه نبايد سوء استفاده كرد!
من: بى... بى خيال... بفرماييد دهنتونو شيرين كنين!
بابانوئل: نه ممنون پسرم، من رژيم دارم، چند وقته از سوراخ دودكشها رد نمى شم!
من: راستى چرا از در خونه تو نمياين؟ ناجور نيست مثل دزدها يواشكى مياين؟
بابانوئل: خب، اينم به يك روايت تاريخى ديگه از زندگى سنت نيكلاس برمى گرده. مى گند اون زمان خانواده فقيرى زندگى مى كردند كه سه تا دختر دم بخت داشتند كه چون باباهه نمى تونسته پول جهيزيه دخترها رو فراهم كنه، داشتند مى ترش ... چيز، يعنى امكان ازدواج نداشتند. نيكلاس وقتى از موضوع خبردار مى شه، يك شب يواشكى مى ره بالاى پشت بوم خونه و از سوراخ دودكش يه كيسه طلا مى اندازه پايين كه صاف مى ره تو جوراب يكى از دخترها كه آويزون كرده بود توى آتشدون بخارى تا خشك بشه...
من: اِ، پس براى همين، بچه هاى مسيحى شب كريسمس جوراباشونو آويزان مى كنن تا بابانوئل توشون عيدى بذاره؟
بابانوئل: بله!
من: اون وقت اگه سنت نيكلاس يواشكى رفته بوده، مردم از كجا مى فهمن كار اون بوده؟
بابانوئل: روايت شده كه باباهه بيدار مى شه و نيكلاس رو مى بينه، اما نيكلاس ازش قول مى گيره كه اين راز رو به كسى نگه تا آبروى دخترها نره.
من: آها! مى گم باباهه چه خوب به قولش عمل كرد و كسى باخبر نشدها!
بابانوئل: آره، منم خوشحالم كه آبروى دخترها حفظ شد!
من: حالا يه سؤالى پيش مياد: بچه هايى كه تو خونه عوض شومينه، بخارى برقى و شوفاژ دارن، چى كار بايد بكنن؟
بابانوئل: ببين عزيزم، من نيتم خيره، دلم مى خواد همه بچه ها رو شاد كنم، حالا اگه خانواده ها همكارى نكنند و يه شومينه ناقابل گوشه اتاقشون نسازند، ديگه به من هيچ ربطى نداره... خودشون يك تك پا بيان خونه ام و هديه شون رو بگيرند و برند.
من: مى شه بگين خونه تون كجاست؟
بابانوئل: قطب شمال!
من: مگه نگفتين سنت نيكلاس تو «ازمير» تركيه بوده؟
بابانوئل «: گفتم پسرم، اما داستان سنت نيكلاس در طول سالها و قرنها تو كشورهاى مختلف اروپا چرخيده و با كلى افسانه هاى مختلف قاطى شده و از هر فرهنگ، چيزى گرفته.
من: مى شه توضيح بدين چه جورى به اين شكل معروفتون دراومدين؟
بابانوئل: اولين بار يه نويسنده به اسم «واشنگتن ايرونيگ« تو كتاب«تاريخ نيويورك» وقتى فرهنگ آلمانى هاى مهاجر نيويورك رو شرح مى داد، جزئيات ظاهرى «سينتر كلاوز» رو نوشت. بعدها يه شاعر به اسم «كلمنت كلارك مور» در سال ۱۸۲۳ شعرى براى بچه ها نوشت به اسم «ملاقات سنت نيكلاس» و اونجا، شكل خنديدن، سر تكون دادن و چشمك زدن سانتا كلاوز رو توصيف كرد. اين شعر بين مردم به نام «شب قبل از كريسمس» معروف شد...
من: اِ، پس «كابوس نيمه شب قبل از كريسمس «تيم برتون، با اسم همين شعر شوخى كرده؟
 
 
بابانوئل: احتمالاً! توى شعر «مور»، من يك جن كوچولو بودم(خیلی هم کوچولویی) كه از تو شومينه ها پايين مى اومدم و هشت تا گوزن كوچولو، كالسكه ام رو مى كشيدند. بعدها يه كاريكاتوريست خيلى معروف به اسم «توماس ناست» اولين تصاويرى سانتا كلاوز رو به شكل يك مرد ريشوى گرد و قلنبه، در شماره ويژه كريسمس نشريه «هارپر» كشيد (سال ۱۸۶۰) و قد و بالاى من رو مثل يك آدم عادى (و نه جن) تصوير كرد. «ناست» يك سرى ريزه كارى به شخصيت من اضافه كرد، مثلاً اين كه در قطب شمال زندگى مى كنم و يك ليست از بچه هاى خوب و بد دارم. سال ۱۹۳۹ يك تبليغاتچى شركت «مونتگومرى وارد» گوزن نهم كالسكه من يعنى «رودلف» رو كه دماغ قرمز و براق داره، به گروه گوزن هام اضافه كرد!
من: چه باحال، گوزنهاتون اسمم دارن؟
بابانوئل: البته. دشر، دنسر، كامت، كوپيد، دانر، پرنسر، ويكسن، بليتزن و رودلف! (خدايى معلوم نيست چه جورى اسماشونو حفظ كرده! بقول عادل جی ۵ چه میکنه!)
من: شما اين همه عروسك و اسباب بازى از كجا ميارين كه به بچه ها بدين؟
بابانوئل: اونجور كه توماس ناست كشيده، من يه كارخونه اسباب بازى تو قطب شمال دارم كه يك گروه جن كوچولو (elf) تمام سال اونجا كار مى كنند و شب كريسمس كه مى شه، توليدات كارخونه خودمون رو مى ريزم توى كيسه و ميارم براى بچه ها.
من: مى شه از اين عروسكهاى دارا و ساراى ما هم قاطى اسباب بازى هاتون به بچه ها بدين؟
بابانوئل: نه پسرم. بذار چند قرن محبوبيتم رو حفظ كنم!
من: راستى بابانوئل، من مسيحى نيستم، اما خيلى دلم مى خواد يه دفعه برام هديه بيارين و خوراكى بريزين توى جورابم... مى شه؟
بابانوئل: شومينه داريد؟
من: بله خوشبختانه!
بابانوئل: باشه، به خاطر «لردسیاه» فرداشب ميام!
* * *
پسر، بابانوئل مياد خونه ما! فرداشب جورابمو آويزون كردم و گرفتم خوابيدم، اما مگه از شوق و ذوق، خوابم مى برد؟ (تازه بين خودمون بمونه يك كلك باحالى زدم: نوك جورابمو سوراخ كردم كه هرچى هديه مى ريزه توش، پرنشه!) نصفه هاى شب ديگه داشت خوابم مى برد كه يه صداى خنده آشنا شنيدم:«هو، هو، هو!» بعد تالاپ يه چيزى افتاد. (خوشبختانه لوله بخارى ما گل و گشاد و جاداره!) يه هو جيغ بابانوئل بلند شد: «سوختم!» پسر، يادم رفته بود آتيش شومينه رو خاموش كنم! اصلاً به روى خودم نياوردم و همونجورى چشامو بستم. چند دقيقه بعد، آخ و ناله بابانوئل تموم شد و تاپ تاپ تاپ، صداى پاهاش اومد كه داشت مى رفت طرف جورابم... آخرين جمله اى كه شنيدم، اين بود:«پيف ف ف... گ... گربه مرده!»
صداى گروپ بلند كه اومد، همه ريختيم تو اتاق پذيرايى و ديديم پيرمرد بيچاره دراز شده وسط اتاق و غش كرده.
خب قبول دارم، يه ماه جورابامو نشسته بودم، اما خدايى بوى گربه مرده نمى داد ديگه... اين بابانوئل هم خيلى نازنازيه!

 
راستی اگه دوست دارین بابانوئل که تازه از بیمارستان رها شده برای شما هم هدیه بیاره نظر فراموش نشه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:21  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

البته بر ما واضح و آشكار است كه بايد در آينده يك كاره اى بشويم، گرچه پدرم مى گويد تو با اين وضع درس خواندنت، آخرسر به شغل شريف حمالى مشغول خواهى شد، اما مادرم مى گويد مهم اين است كه فرد مفيدى باشى و به مردم خدمت نمايى، پس بايد پزشك بشوى. او از وقتى كه مدرك كلاس اول دبستان را گرفته ام، به من آقاى دكتر مى گويد. همين جمعه پيش كه همراه پسرعمه ام عين بروس لى در «اژدها وارد مى شود» آينه قدى عمه عفى را با لگد هزار تكه نموديم، مادرم گفت: «خانه كه برويم چنان پس گردنت مى زنم كه صداى سگ بدهى آقاى دكتر.» عمه عفى هم براى اين كه كم نياورد، به پسرعمه ام گفت: «يك پدرى ازت درآورم مهندس.» دوست من چنگيز معتقد است كه ديگر براى خدمت كردن به مردم لازم نيست دكتر يا مهندس باشيم، زيرا اكنون نان در دلالى است. او مى خواهد در آينده نيازهاى دارويى مردم را در يك گوشه خيابان ناصرخسرو برطرف نمايد و نام نيك از خود به جا گذارد. شوهرعمه عفى، مهندس - يعنى پسرعمه ام - را مجبور مى كند روزى يك ساعت روپايى بزند، زيرا معتقد است كه در حال حاضر فوتبال بهترين راه خدمت به جامعه مى باشد.
امروزه فوتباليستها سربازان پرچم مقدس كشورمان مى باشند و با زدن گل به تيمهاى مالديو و مالزى، افتخار مى آفرينند. تازه درس خواندن هم لازم ندارد كه اين را بسيار پايه ايم و حتى اگر در تيم پشم شيشه دامغان هم بازى كنى، قراردادهاى چند ميليون تومانى مى بندى و زانتيا و ماكسيما سوار مى شوى، آنگاه مى توانى هنگام بارندگى با احتياط رانندگى كنى تا آب و گل روى سر و كله ملت شريف نپاشد، زيرا ما هرچه داريم، از اين مردم پاك داريم.
خود من اولش مى خواستم خلبان بشوم تا فرد مفيدى براى جامعه خود باشم، اما از آنجايى كه از هر ده هواپيما يكى شان سقوط مى كند و همگى مرحوم مى گردند، تصميم گرفتم اين شغل را بگذارم براى بعد از هشتاد سالگى. آبميوه فروشى هم بسيار كار باحالى است، زيرا كه هر وقت با مشترى حال نكرديم، مى توانيم يواشكى در ليوان آبميوه اش تف كنيم تا دلمان خنك بشود، اما اگر نتوانستم دكتر و آبميوه فروش شوم، حتماً مثل مادرم خانه دار خواهم شد و روزها تا لنگ ظهر خواهد خوابيد. يك شب وقتى پدر، تصميم من را شنيد، رنگ گوجه فرنگى رسيده شد و گفت: «پسر خجالت بكش، خانه دارى كار دخترهاست». خواهرم سارا بغض كرد و گفت: «اما من خانه دارى دوست ندارم و مى خواهم افسر پليس بشوم.» پدر درحالى كه سعى مى كرد آرامش خود را حفظ نمايد، گفت: «دخترم بعضى كارها مردانه است و زور مى خواهد». سارا بعد از شنيدن اين حرف با يك حركت دست پدر را گرفت و پشت سرش پيچاند، سپس او را به ديوار چسباند و با يك لگد پاهايش را از هم باز كرد و عين پليسهاى راستكى مشغول بازرسى پاچه هاى پيژامه پدر شد. پدر كه چشمانش عين نعلبكى گرد شده بود و مچ دستش را مى ماليد، گفت: «خدا به آن شوهر بدبختت رحم كند.» مادر با لحن شاكى گفت: «بدبخت من هستم كه شوهرم بعد از بيست سال هنوز اجاره نشين است، اگر زن گدا شده بودم، الآن خانه اى از خودمان داشتيم.»
به نظر من گدايى هم شغل بسيار مفيدى است، شايد شما فوايد آن را ندانيد. ما يك «قلى گدا» در محله داريم كه اگر يك سال باران كم ببارد، او هم كثيف مى شود و بو مى گيرد، براى همين هميشه چند عدد پشه، مگس و زنبور اطرافش مى چرخند و از اين كوچه به آن كوچه همراهش مى روند. همان طور كه مى دانيم حشرات باعث جابه جايى گرده گلها و شكوفايى گياهان مى شوند. اگر دقت نماييد، مى بينيد تمام كوچه هايى كه مسير رفت و آمد قلى گدا هستند غرق گل و سبزه و گياهان يك شكل مى باشند، پس نتيجه مى گيريم كه گدايى چقدر به فضاى سبز و محيط زيست ما كمك مى نمايد. به قول شاعر: گدايى كن تا محتاج خلق نشوى.
در آخر بايد بگويم كه هيچ شغلى مانند معلمى نمى شود، زيرا معلم همچون شمعى مى سوزد و قطره قطره آب مى شود و با نور خود راه را براى ما جاهلان قدرنشناس روشن مى كند. مخصوصاً معلم انشا كه پارافين بيشترى هم مى سوزاند و سريع تر آب مى شود.

حالا كه فهميدي در اينده مي خئاهيد چه كاره بشويد نظرتان را در مورد متن بگوييد تا من هم شما را مشاوره كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 16:0  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگ خوار بزرگ تقدیم میکند

1. اولين مرحله كه درواقع دشوارترين مرحله است تأمين بودجه و پول براى
خريدن كامپيوتره. اين مرحله خيلى خفنه و معتقدم كه هركس بايد به هر نحوى كه مى تونه از تمام خلاقيت هاش استفاده كنه و اين مرحله دشوار رو پشت سر بگذاره. اما رايج ترين روش كه در اكثر موارد هم جواب داده و درواقع تاحدود زيادى تضمين شده است استفاده كردن از نمره هاى بيست موجود در كارنامه است! براى اين كار اول خودتون يه بار كارنامه تون رو بررسى كنيد و ببينيد به تعداد كافى ۲۰ وجود داره يا نه و پس از مطمئن شدن از اين مسأله، كارنامه رو در جايى قرار بدين كه پدرتون حتماً روزى ۸ -۷ بار اونو ببينه. بعدش با چانه زنى (اين كلمه رو تازه ياد گرفتم!) از طريق مامان تون و درواقع رژه رفتن طولانى مدت بر روى مخ پدر خانواده به نتيجه  مطلوب دست پيدا مى كنيد. نكته  مهم در اين روش اينه كه تا رسيدن به نتيجه  مطلوب بايد آخر بچه مثبت بشين و به عنوان مثال هرشب آشغال ها رو ببرين بيرون!
تبصره: خب اگه متأسفانه تعداد ۲۰ هاى كارنامه كافى به نظر نمى رسيد (و يا اصلاً۲۰ موجود نبود!) از هر عدد بالاى ۱۵ كه در كارنامه تون به چشم مى خوره استفاده كنين! (ديگه لااقل دو تا بالاى ۱۰ كه دارين؟)
۲. مرحله  بعدى خريدن كامپيوتره. در اين قسمت معمولاً بايد دنبال يك فك و فاميلى باشين كه توى كامپيوتر خيلى ادعاش مى شه و مامانش هميشه پز مى ده كه پسرم آخر كامپيوتره. اين روش دو تا حسن داره؛ يكى اينكه اگه طرف واقعاً وارد باشه مى تونه كمك تون كنه و يه كامپيوتر خوب با قيمت مناسب براتون رديف كنه اما حسن دومش اينه كه اگه هيچى بارش نباشه و اين همه مدت همش داشته قيف ميومده ضايع مى شه و ديگه عمراً بتونه جلوى شما كلاس بگذاره! (اينش خيلى خوبه!)
۳. وقتى كه مى خواين كامپيوتر بخرين معمولاً آقاى فروشنده ازتون مى پرسه كه كامپيوترو براى چى مى خواين (واقعاً خيلى پررو تشريف دارن!) يعنى مى خواين باهاش چيكار كنين؟! شما هم در حضور پدر يا مادرتون براى آقاى فروشنده ژست مى گيرين كه باهاش مى خواين تكنولوژى رو بتركونين و در كوتاه ترين زمان به پيشرفت هاى علمى دست پيدا كنين! البته يادتون باشه كه بعد از اينكه اين جمله  عميق و فلسفى رو گفتين يواشكى يه چشمك به آقاى فروشنده بزنين؛ خودش منظورتون رو مى فهمه!
حسن ژست علمى گرفتن اينه كه احساسات لطيف جيب پدرتون تحريك مى شه و براتون گرون ترين و جديدترين كامپيوتر بازار رو مى خره!
۴. بعد از اينكه كامپيوترو خريدين وارد فاز دوم ماجرا مى شين كه همانا لذت بردن از نعمت هاى موجود در قرن بيست و يكمه! براى دست يافتن به نعمت هاى پرشمار قرن جديد هم كافيه كه تا يه مغازه  كامپيوترى برين و به آقاى فروشنده بگين هرچى بازى جديد اومده بهتون بده.
تبصره: اگر احياناً با اين سؤال غيرمنطقى روبه رو شدين كه مگه كامپيوتر براى بازى كردنه؟ يه ژست خوف انگيز بگيرين و بگين كه شما با اين كار باعث مى شين تا صنعت نرم افزارى در دنيا به سودآورى برسه و با درآمدهاى ناشى از اين عمل، هرچه بيشتر به سمت دنياى متمدن و پيشرفته رهنمون بشه! (قبول دارم جمله  سختيه اما تأثير جادويى و انكارناپذيرى داره! بعضاً ديده شده تأثيرش اين قدر قوى بوده كه طرف تحت تأثير قرار گرفته و خودش يه پا گيم باز شده!)
۵. يكى ديگر از نعمت هاى بى مثال قرن جديد اينترنته كه البته براى بهره مند شدن از مزاياى پرشمارش بايد كامپيوترتون يه وسيله پرسروصدا به اسم مودم داشته باشه تا هرموقع مى خواين وارد شبكه اينترنت بشين قيژ قيژ بكنه!
اون چشمكى كه گفتم موقع خريد كامپيوتر بايد يواشكى به آقاى فروشنده بزنين يادتون مى آد؟ خب يكى از تأثيراتش اينه كه باعث مى شه كامپيوترتون مودم داشته باشه!
۶. بديهيه كه براى وصل شدن به اينترنت بايد فرت فرت كارت اينترنت بخرين، براى اين مرحله بد نيست كه از همون اول به فكر باشين و همه  ۲۰ هاى توى كارنامه را خرج نكنين و يه چندتايى نگه دارين براى اين مرحله!
تبصره: خود كارت اينترنت خريدن هم مراتب خاصى داره كه تو اين مطلب نمى گنجه اما خيلى خلاصه بگم كه ارزش كارت هاى اينترنت مختلف به اين نيست كه رنگ و وارنگ باشن يا نمى دونم با خريدن يه كارت ۱۰ ساعته، ۲۰ ساعت مجانى هم روش باشه، بلكه ارزش يه كارت اينترنت به اينه كه ... (توضيح: اين قسمت به علت بدآموزى و غيرقابل چاپ بودن فيلتر شد! - دبير بخش كودك و نوجوان)
۷. خب حالا كه به اينترنت وصل شدين اولين و اساسى ترين كارى كه مى كنين دانلود كردن ياهو مسنجره. ياهو مسنجر يه نرم افزار توپيه كه باهاش آدم هاى متعهد زيادى از سراسر دنيا با هم به بحث مى شينن و درباره  آخرين پيشرفت هاى علمى در رشته هاى مختلف تبادل  نظر مى كنن. البته چون توضيح دادن اين مسأله براى عوام (مخصوصاً پدر و مادرها) يه مقدارى سخته در اصطلاح به اين عمل - كه فقط براى گسترش علم و دانش و تكنولوژيه - «چت كردن» مى گن.
تبصره: (اين قسمت را پدر و مادرها و بچه مثبت ها نخونن) آقا اين چت كردن آى حال مى ده، آى حال مى ده! البته خودش يه سرى آموزش هاى اوليه داره كه اگه استعداد داشته باشين خيلى سريع ياد مى گيرين، اما نكته  خيلى مهم اينه كه بايد از اسم يا آى دى مناسبى براى چت كردن استفاده كنين. درواقع آى دى مناسب نصف راه موفقيت در فعل شورانگيز چت كردنه! پيشنهاد مى كنم توى آى دى تون از اسم هاى...
۸. مسأله دردناكى كه اينجا باقى مى مونه اينه كه وصل شدن به اينترنت علاوه بر هزينه اى كه بايد براى خريد كارت پرداخت كنين، يه هزينه  ديگه هم داره كه به صورت غيرمحسوس روى قبض تلفن اعمال مى شه! راستشو بخواين معمولاً در اين مرحله ديگه هيچ بيستى توى كارنامه نمونده كه بشه از قابليت هاش استفاده كرد و اگه هم احياناً مونده باشه ديگه قابليتى نداره چون پدر و مادر گرامى احتمالاً تا الآن به اين واقعيت پى برده اند كه راهى كه شما براى رسيدن به علم و دانش استفاده مى كنين زياده از حد هزينه داره و حتى اگه انيشتين و پروفسور حسابى هم باشين ارزش اين همه خرج رو ندارين!
متأسفانه دانشمندان هنوز براى اين مشكل راه حل قطعى پيدا نكرده ان اما دارن حداكثر تلاش شون رو مى كنن و من هم از صميم قلب اميدوارم هرچه زودتر به نتيجه برسن.
تبصره: البته اگه خيلى خوش شانس باشين و حداقل يه خواهر بزرگتر توى خونه داشته باشين ديگه اصلاً نبايد غم اين مشكل رو بخورين. فقط كافيه وقتى قبض تلفن مى آد سوت بزنين و يواشكى با دست خواهر بزرگترتون رو نشون بدين.
۹. مسأله  دردناك ديگه اى كه در اين شرايط معمولاً رخ مى ده (كه حتى از شماره  ۸ هم دردناك تره) وقتيه كه شما كارنامه  سال بعدتون رو مى گيرين و متأسفانه پدر و مادرتون متوجه مى شن ديگه خبرى از اون بيست هاى نازنين نيست و شما در تمام اين مدت به جاى اينكه مثل بچه  آدم درس بخونين يا داشتين چت مى كردين يا اينكه از صنعت نرم افزارى دنيا حمايت مى كردين...
خدا هيچ دانشمند و عاشق پيشرفتى رو اين طورى جلوى جمع ضايع نكنه!
خب فكر مى كنم به اندازه كافى توضيح دادم و ديگه سؤالى نمونده باشه، فقط يه نكته اى رو يادم رفت بگم اون هم اينه كه چون من امسال يه چندتايى نمره زير ۱۰ گرفتم تا اطلاع ثانوى خبرى از كامپيوتر نيست و به خاطر همين مى خوام سى دى بازى هام رو به نصف قيمت بازار
بفروشم.
مخلص همگى
استاد  مرگ خوار بزرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:46  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگ خوار بزرگ تقديم مي كند

 

ای بابا دوباره مدرسه ها شروع شد.

 

خدايا چقدر همه چي باحاله از صبح تا شب توي خيابون راه بري ، تفريح كني ، شهرازي ؛ سينما رفتن ؛‌ من خودم ديروز رغتم

 

سينما يه فيلم گريه دار ديدم و كلي خنديدم ، دم در سوپر ماركتي سوار الاغ برقي بشي و كلي خرابكاري و كرم افشاني ديگه

 

ديروز توي رستوران با دوستم سهيل قرار داشتم.يه پيتزاي كامل سفارش داد همشو خورديم.(البته جاي شما خيلي خالي بود)وسطاي كار يهو بزرگترين ضدحال زندگيمو تجربه كردم.

 

سهيل:سامان از هفته ديگه بايد بريم مدرسه ها

 

وقتي كه اين رو گفت همچي لقمه ت گلوم گير كرد كه داشتم خفه مي شدم.خب اون زبون بدمصب رو ببند.خلاصه به زور لقمه رو

دادم پايين .سهيل كه ديد ناراحت شدم گفت:در عوض مي ريم و چيزهاي تازه ياد مي گيريم.

 

گفتم:اخه پدرنامرد تو اگه خيلي درسخون بودي سال پيش با معدل۲۵/۱۲قبول نمیشدی تا حداقل تعيين رشته كني.

 

همينطور كه داشتم نوشابمو مك مي زدم سهيل گفت:

 

سامان يادته اون دفعه توي جا عينكي اقاي رياضي قورباغه گذاشتيم.

 

-اره بيچاره 2 ساعت هي در حياط ورجو ورجه مي كرد.

 

-يا اون دفه كه توي جيب پشت شلوار اقاي رياضي تخم مرغ گذاشتيم.

 

من كه تازه حالم جا افتاده بود گفنم:

 

-اره ، بيچاره وقتي نشست قيافش چه شكلي شد.بعد به هواي زنگ زدن رفت بيرون.نگو رفته شلواره شسته بعد اويزون كرده رو در توالت خودشم رفته تو لخت وايستاده تا خشك بشه.

 

از خنده داشتم مي مردم تا جايي كه دستم خورد به نوشابه و تمام نوشابه ريخت رو ميز.

 

_پسر يادته،‌واسه روز معلم يك خودنويس سركاري خريديم كه جوهرش در نمي امد.

 

_اخ اخ اره همون كه اگه تكونش مي دادي از تهش مي پاشيد بيرون

 

_واي خيلي باحال بود راستي داديمش به كي

 

_بذار ببينم فكر كنم داديم به اقاي رياضي

 

_كارد بخوره تو شيكمت .اون دفعه يادته كه سه تا ساندويچ مسموم خريدي خوردي بعد همشو روي كت كت .....

 

_اقا رياضي

 

_ها ، درسته بالا اوردی

 

من كه ديگه از شدت خنده چشمام اشك افتاده بود و همه جا رو تار مي ديدم خداييش تا حالا اينقدر نخنديده بودم.

 

_اون دفعه يادته كه بازرس اومده بود . معلم رياضي به هواي اينكه تو درست خوبه صدات كرد كه به سوالات بازرس جواب بدي اما تو همش دري وري جواب مي دادي.

 

_اره ،‌بعد يارو يك ماه حقوق معلم رياضي رو كم كرد.

 

_اون بار كه مسابقه تف انداختن گذاشته بوديم بعد يهو در باز شد و تف من ريخت روي كت اقاي رياضي تا اخر سال جاش بود.

 

ديگه داشتم غش مي كردم كه سهيل عين حرف زدن گوفي گفت:

 

_اون بار كه حلقه معلم شيمي رو به هواي اينكه طلا توي اب حل نمي شه توي اب انداختيم بعد ديدم يه دفعه حلقه نيست شد.نگو اب نبوده اسيد بود

 

_چي مي گي . اون روز معلم شيمي نبود بجاش معلم رياضي سر كلاس بود.

همانطوركه ميخنديديم پيتزا فروشه اومد و گفت:

 

_زودتر پاشين بايد براي هفته ديگه كه مدرسه ها شروع مي شه حاضر شين.

 

خداييش خيلي ضدحال بود . به نظرم بايد پيتزا فروشه مجري تلويزين مي شد.

 

خلاصه یک هفته گذشت و من برای مدرسه اماده شدم .صبح در راه مدرسه همچی راه می رفتم که انگار به پاهام وزنه های ۲۰۰ کیلویی بستن.خلاصه به مدرسه رسیدیم .از دور می دیدم که اقای ناظم با لحنی مهربان به کسانی که موهاشون بلند بود می گفت:

 

می خوای رو سرت بزرگراه باز کنم.یک بار که سهیل موهاش خیلی بلند شده بود اقای ناظم یه بزرگراه وسط موهاش بازکرده بود و بعد هم برای تنبیهش به وسط سرش خط کش زده بود تا یک سرعت گیر باز بشه.

 

در همین فکرها بودم که یهو یکی به شونه هام زد .سهیل بود .گفت:

بیا یه تریپ خنده دیگه  پیدا کردم.   

  

رفتیم پشت مدرسه دیدیم یه خانومه از توی ماشین یکی رو به زور داره می کشه اول فکر کردیم بچه که داره غر می زنه اما بعد یک صدای کلفت شنیدیم که گفت:

 

نه من دیگه نمی خوام برم مدرسه.اونا توی جا عینکیم قورباغه می اندازن حلقه ازدواجمو توی اسید حل می کنن توی جیبم تخم مرغ می اندازن نه نمی خوام برم مدرسه نمی خوام

زنش گفت:پس دوست داری فردا بری گدایی و کارتن خوابی پس پول زن و بچه ات رو از کجا در می اری.

 

ما که داشتیم نگاه می کردیم اروم اروم دور شدیم . در راه من به سهیل گفتم:امسال هم مثل سالهای دیگه کلی میخندیم نه

 

سهیل گفت:اره کلی می خندیم رفیق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:40  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

مرگ خوار بزرگ تقدیم می کند:

شما ويروس هري پاتر گرفته ايد!

 

لابد شنيدين كه چندین ساليه كه ويروس ايدز بين مردم تمام جهان رواج يافته و هي پدر مادرها می گن كه با فلاني رابطه نداشته باش و(شما هم چقدر گوش مي ديد)چند ساليه كه ويروس جديدي هم شكل گرفته كه از راه كتاب منتقل مي شه و براي كتابنخون ها از راه فيلم ، اره  خودشه منظورم ويروس هري پاتره.

 

كسي كه ويروس هري پاتر مي گيره دچار مرض هري پاتر زندگي مي شه كه در اصطلاح پزشكي بهش مي گن"خوره هري پاتر" البته از انجايي كه انگليسي من خوبه براتون انگليسيشم مي نويسم تا اگه خواستيد تحقيق كنيد مشكلي براتون پيش نياد"KHOREHARRYPOTTER"

 حالا اگه ديدين كه بعد از مدتي حالتون بد شد و مردي ايدز داشتي اما از كجا بفهمي كه هري پاتر زده شدي:

 

1.اگه از صبح تا شب دم در خونه مي شيني و به اسمان نگاه مي كني تا برات از هاگوارتز جغدها برات نامه بيارن اما بجاش كفترها روي سرت خرابكاري مي اندازن ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

2.اگر هي پارچه رو پشتتون مي اندازين و هي ورد هاي هشلفت مي خونين و با تركه هي به سر خواهرتون مي زنيد و بعد مامان حسابتون مي رسه  ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

3.اگه به بقالي مي ريد تا خريد كني و به يارو مي گيد "سلام مشنگ" و بعد هم اصغر اقا بقال با مشت شما را پذيرايي مي كنه و مي گه  "مشنگ باباته" فلان فلان شده شما  ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

4.اگه حس مي كنيد كه ادم ها تو عكسها وول مي خورند و با شما باي باي مي كنند ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

5.اگه هي به ايستگاه راه اهن مي ريد و با مخ مي كوبيد به سكو تا از ايستگاه 9 و سه چهارم سر در بياريد اما در عوض ضربه مغزي مي شيد  ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

6.اگه وسط حرف هاتون هي گير سه پيچ مي ديد و از هري پاتر صحبت مي كنيد ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

7.اگه به مدير مدرسه تون مي گين  "دامبلدور" و به ناظمتون مي گيد "اسنيپ" و اونها هم هي چپ و راست ازتون نمره انظباط كم مي كنند بازهم ويروس هري پاتر داريد.

 

8.اگه به گربه سياهي كه داره توي كوچه تون اشغالها رو مي خوره ، تعظيم مي كنيد و مي گيد "سلام پروفسور مك گونگال"  ويروس هري پاتر گرفته ايد.

 

9.اگر توهم پيدا كرديد و همش توي مستراح خونتون با جن و ارواح حرف مي زنين و جك مي گيد حسابي هري پاتر زده شديد.عوض اين كارها جون دامبلدور سيفون را بكشيد.

 

10.اگر جاروی دست بلند مامانتون كه از مادربزرگش به ارث رسيده را برداشتيد و رفتيد بالاي پشت بوم ، پريدين و افتادين پايين خدا رحمتتون كنه ويروس هري پاتر داشتيد.

 

ايا شما هم ويروس هري پاتر داريد نظر بدبد تا درمانش كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:11  توسط مرگ خوار بزرگ  | 

هدیه ای برای تمام مرگخواران

این روش به عنوان راحترین و قویترین روش برای هک ایدی که اقای جولي راجرزبزرگترین هکر قرن به عنوان عیدی سال نو (۲۰۰۶) در اختیار یک سایت بزرگ اموزش هک گذاشته که من اونو ترجمه کردم و در اختیار شما قرار دادم.

فقط اقای راجرز اعلام کرده که برای داشتن امنیت کاربران یاهو و اینکه با این اموزش از فردا هیچ ایدی سالمی نمیمونه و همه پساشون لو می ره این روش فقط برای هک کردن ایدی هایی هست که اندرلاین ندارن.

مثلا شما به راحت میتونید یه ایدی مثل ali20032000 یا mahsa3000 رو هک کنید ولی ایدی هایی مثل ali_2006 چون اندرلاین دارن با این روش هک نمیشن این کاربه اختیار خود اقای راجرز صورت گرفت وگرنه ایدی خودشم هک میشد.

خوب خوشبختانه ای دی من اندرلاین داره

 این کار خیلی راحته روش کار به این صورته که کافیه شما یه سری کدهایی که پایین میزارمو  واسه robotreserved یاهو میل کنید (یعنی یه ایمیل ساده به این ادرس بزنید).با این کار روبوت رسرود یاهو که یکی از روباتهای بزرگ یاهو تلقی میشه از کار میفته هنگ مکنه حالا پسورد هر ایدی رو که تعیین کرده بودید رو براتون همون لحظه یعنی کمتر از ۱ دقیقه میفرسته.

خوب حالا باید یه میل واسه روبوت بفرستید که من اموزششو اینجا میدم

۱. در قسمت To  اين آدرس را وارد می کنيد....
robotnswr@yahoo.com
این آدرس ربات سرور ياهو می باشد....!!!!
۲  . برای قسمت Subject  آدرس ميل قربانی رو کامل بنويسيد مثل
maryam2006@yahoo.com
۳  . در قسمت متن نامه که همون messeg box  می شود به ترتيب مانند پايين عمل کنيد....( من اين قسمت را انگليسی می نويسم تا اشتباه نشه )

شما میتونید این قسمت رو از این سایت کپی کنید و عین همین رو تو Messeg box پیس کنید

                                                                           

Hotmailpswd_rtrvl_Xtra-----fast-----server(your username)----Snd---bk---anypswd(crack---rtrv^&%^&%^&"£""!Robot(your password)___robotreserved____SNDT_____Free----4635---Yahoo---

خوب حالا اینا باید یه سری تغییراتی بدید :

در خط اول جایی که نوشته server به جای your username ای دی خودتونو بنویسید مثلا  o0_khorzokhan_0o@yahoo.com  و در خط دوم در قسمتی که نوشته Robot به جای your password پسورد ایدی خودتونو وارد کنید.مثلا 123456

توجه کنید که pass ایدی شما فقط برای robot یاهو سند میشه نه برای هیچ سرور یا کس دیگه ای.

حالا این نامه رو سند کنید که بعد از ۱ دقیقه یه نامه به شما میاد که حاوی پسورد ایدی که تعیین کرده بودید هست.

توجه این اموزش برای اولین بار در این سایت نشان داده شده پس هر گونه سو ء استفاده از ان به عهده سایت نمیباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:3  توسط مرگ خوار بزرگ  |